شعر و داستان کوتاه

در هجر يوسف

در هجر یوسف. نقل است که روزی یوسف بر سر راه آمده بود، از راه گذران کنعان خبر می‌پرسید. اعرابئی دید که از راه کنعان می‌آید بر شتری سوار؛ یوسف خُدّام را به امری مشغول گردانید و به نزدیک اعرابی آمد و از حال کنعان و یعقوب خبر می‌پرسید. آن مرد گفت یعقوب از سورَتِ فراق و شدت اشتیاق فرزند دلبند خود یوسف نام، از شهر بیرون آمده است و بر سر راه خانه‌ای ساخته و آنرا بیتُ الاحزان نام کرده و شب و روز در فراق یوسف می‌گرید و از غایت اندوه و حزن انبوه، چشم جهان بینش مکفوف گشته. یوسف در گریه شد. ملازمان گفتند یا مالک! او حدیث یعقوب می‌گوید، تو چرا گریه می‌

ادامه مطلب ...
داستان روباه و كفشگر و اهل شارستان

داستان روباه و کفشگر و اهل شارستان سندباد نامه. آورده‌اند که در روزگارِ گذشته،‌ روباهی، هر شب به خانة ‌کفشگری در آمدی و چرم پاره‌ها بدزدیدی و بخوردی؛ و کفشگر در غصّه می‌پیچید، و روی رستگاری نمی‌دید، که با روباهِ دزد، بسنده نبود،‌ چه زبون شده بود. عادت چو قدیم شد طبیعیت گردد. چون کار کفشگر به نهایت رسید، شبی بیامد و نزد رخنة شارستان،‌ که روباه درآمدی مترصّد بنشست،‌ چون روباه از رخنه در آمد، رخنه محکم کرد، ‌و به خانه آمد. روباه را در خانه دید،‌ بر عادتِ گذشته گِرد چرمها بر می‌آمد. کفشگر چوبی برگرفت و قصد روباه کرد. روباه چون صولت کفشگر، و حِد

داستان روباه و کفشگر

ادامه مطلب ...
جدل نامبارک اهل دل

جدل نامبارک اهل دل. در طفولیت بر سر کویی چنان که عادت کودکان باشد بازی می‌کردم. کودکی چند را دیدم که جمع می‌آمدند. مرا جمعیت ایشان شگفت آمد؛ پیش رفتم پرسیدم که کجا می‌روید؟ گفتند به مکتب از بهر تحصیل علم. گفتم چه باشد؟ گفتند ما جواب ندانیم، از استاد ما باید پرسیدن؛ این بگفتند و از من در گذشتند. بعد از زمانی با خود گفتم گویی علم چه باشد و من چرا با ایشان پیش استاد نرفتم و از او علم نیاموختم؟ بر پی ایشان رفتم، ایشان را نیافتم؛ اما شیخی را دیدم در صحرایی ایستاده. در پیش رفتم و سلام کردم؛ جواب داد و هر چه به حسن لطف تعلق داشت با من در پیش آورد

ادامه مطلب ...
من بر خود بسی ظلم کرده ام

من بر خود بسی ظلم کرده ام. نقل است که ابراهیم نشسته ب��د. مردی بیامد و گفت: «ای شیخ! من بر خود بسی ظلم کرده‌ام. مرا سخنی بگوی تا آن را اَمام خود سازم». ابراهیم گفت: «اگر از من شش خصلت قبول کنی، بعد از آن هیچ تو را زیان ندارد: اول آن است که چون معصیتی خواهی کرد، روزی او مخور». او گفت: «هر چه در عالم است، رزق اوست؛ من از کجا خورم؟». ابراهیم گفت: «نیکو بُود که رزق او خوری و در وی عاصی باشی؟ دوم آن که چون معصیتی خواهی کرد از مُلک خدای ـ تعالی ـ بیرون شو». گفت: «این سخن دشوارتر است. چون مشرق و مغرب بلاد الله است، من کجا روم؟». ابراهیم گفت:«

ادامه مطلب ...
چند لطیفه

چند لطیفه. خلیفه بغداد با عربی که از بادیه برآمده بود و هرگز شهر ندیده و به مجلسی نرسیده، از یک طبق طعام می‌خورد: ناگاه نظر خلیفه بر لقمه وی افتاد و مویی به چشم وی درآمد. گفت: ای اعرابی! آن موی را از لقمه خود دور کن؛ اعرابی لقمه را بر خوان نهاد و دست باز کشید و گفت کسی که چندان در لقمه مهمان نگرد که موی را بیند، از خوان او طعام نتوان خورد!. ***. عربی بر سر خوان خلیفه حاضر شد؛ هریسه آوردند. خلیفه او را همکاسه خود کرد و پیش خلیفه روغن بسیار بود و پیش عرب خشک بود، به سر انگشت جوی ساخت تا روغن به طرف او روان شد. خلیفه این آیت خواند که: «اخرقتها

ادامه مطلب ...
جواب یك پیغام

جواب یک پیغام. موسی علیه‌السلام، چون به مناجات رفتی، هر کسی از بنی اسرائیل پیغامی به زفان او به حضرت فرستادندی. یک روز می‌رفت. جوانی سراسیمه پیش او افتاد، گفت: یا موسی کجا می‌روی؟. گفت: به حضرت، به مناجات،. گفت: یک پیغام من بدو رسان. گفت: بگو تا چه می‌گویی؟. گفت او را بگوی: اگر تو خداوند منی، من بنده تو نیم! و اگر تو روزی دهنده منی، من روزی خواره تو نیم! و اگر تو خالق منی، من مخلوق تو نیم! و اگر تو مرا می‌خواهی، من تو را می‌نخواهم! و اگر تو دوست منی، من دوست تو نیم!. کلیم گفت: بار خدایا می‌شنوی و می‌دانی (که) چه می‌گوید. بازو جفا کرد و تندی

ادامه مطلب ...
حكایت از شاگردی حاتم اصم

حکایت از شاگردی حاتم اصم . آورده‌اند که حاتم اصم از شاگردان و مریدان شقیق بلخی بود رحمة‌الله علیهما:. روزی شقیق به وی گفت ای حاتم! چه مدت است که تو در صحبت منی و سخن من می‌شنوی؟ گفت سی و سه سال است؛ گفت در این مدت چه علم حاصل کرده‌ای و چه فایده از من گرفته‌ای؟ گفت هشت فایده حاصل کرده‌ام. شقیق گفت انا لله و انا الیه راجعون؛ ای حاتم! من جمله عمر در سر و کار تو کرده‌ام و تو را بیش از هشت فایده حاصل نشده است؟ گفت ای شیخ! اگر راست خواهی چنین است و بیش از این نمی‌خواهم و مرا از علم این قدر بس است زیرا که مرا یقین است که خلاص و نجات من در دو جهان د

ادامه مطلب ...
راماین:رام و سیتا

راماین:رام و سیتا. در قرن دهم هجری که بازار نثر مذهبی در ایران عهد صفوی رواج داشته، در هندوستان ترجمه های زیبا و شیوایی از سانسکرت به فارسی به عمل آمد. ترجمه ی «طوطی نامه» و «راماین» از آن جمله بود. راماین که از قصه های شیرین هندی و اصل آن به شعر بوده توسط نقیب خان و عبدالقادر بداوتی ترجمه شد. این داستان حاوی نکات بسیار نازک و لطیف است و مترجمان نیز آن را به امانت به فارسی رسا و بی پیرایه ای درآورده اند. قطعه ای از راماین را از کتاب «سبک شناسی» شادروان استاد بهار ـ مجلدسوم ـ نقل می کنیم. راماین. در صفت دریا و عشق رام:. «دریا را چنان دیدند که

ادامه مطلب ...
قصه دختر سعید مسیّب

قصه دختر سعید مسیّب. قصه سعید مسیّب که او را مسند تدریس بود در بغداد. او را دختری بود که صفت لطف و جمال او به امیرالمومنین رسید، چه حیله‌ها و توسل‌ها کرد غیر ستم و ظلم، که آن دختر را در نکاح خود آرد؛ البته میسر نشد. فقیهی بود در درس او را از همه مُقِّل‌حال‌تر، و در صف نَعّال‌تر. او را مادری بود درویش. آن بزرگ را نظر بر او افتاد، چون درس خلوت شد، او را پیش خواند. احوال او بپرسید و او را گفت که«دختر تو را دهم و نایب من باشی. ». او این قصه با مادر حکایت کرد. مادرش ترسید که این، از تکرار شب و تحصیل روز بی‌نوایی، دیوانه شد. -ای فرزند، به خواب

ادامه مطلب ...
در مذمّت اسراف و تبذير

در مذمّت اسراف و تبذیر. حکایتی از جوامع الحکایات. شک نیست که اسراف، مُبذَّرِ کنوزِ اموال 1و مخرَّبِ قصورِ اعمار2 ست و مرد مسرف، از فایدة نعمت محروم بود و به وخامت عاقبت و ندامت، گرفتار. و نصّ قرآن، مر فرزندان آدم را در تناولِ طعام و محافظت غذا می‌فرماید: قوله- تعالی- "کُلُوا وَ اشَرُبوا وَ لا تُسِرفُو اِنَّهُ لا یُحِبُّ المُسرفین" 3 و مصطفی- صلی الله علیه و آله- فرموده است: "الاِقتصادُ 4 نِصفُ العیش" و گفته‌اند: این حدیث در میانه گرفتن5 آن است که دخل چنان گیری که شاید و نتیجة دیگر آن است که خرج چنان کنی که باید. و جماعتی که آفریدگار- سبحانه و

اسراف تبذیر

ادامه مطلب ...
جشن های ایرانیان

جشن های ایرانیان نوروز چیست؟. نخستین روز است از فروردین ماه، و زینجهت روز نو نام کردند زیراک1 پیشانی سال نو است و آنچه از پس اوست ازین پنج روز، همه جشن هاست. و ششم فروردین ماه، نوروز بزرگ دارند زیراک خسروان بدان پنج روز حقهای حشم و گروهان [و بزرگان] بگزاردندی و حاجتهای روا کردندی، آنگاه بدین روز ششم خلوت کردندی خاصگان را. و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین آنست که اول روزی است از زمانه، و بدو فلک آغازید گشتن. 2. تیرگان چیست؟ سیزدهم روز است از تیرماه و نامش تیر است همنام ماه خویش3 و همچنین است به هر ماهی آن روز که همنامش باشد، او را جشن دارند

جشن ایرانیان جشن های ایرانیان

ادامه مطلب ...
فریب‌کاری مرد هزّال

فریب‌کاری مرد هزّال. مردی بود ظریف و هزّال[1] که قرض بسیار بر او جمع شده بود. غریمان[2] بر او ازدحام کردند و او را در کشاکش آوردند،[3] بیچاره شد و ندانست که چه کند. غریمی بر او رحم کرد و در خلوت او را گفت: اگر من تو را حیلتی آموزم که همه غریمان تو را واگذارند و بروند چه می‌گویی؟ گفت: هرچه فرمایی به جان ایستادگی دارم[4]. گفت: شرط کن که قرض مرا بازدهی. قبول کرد. گفت: چون طلبکاری نزد تو اید و زر طلبد، تو بر روی او بانگ سگ کن، و باید که غیر از این فعلی از تو صادر نشود. هزّال آن را قبول کرد. چون روز دیگر قرض‌خواهان هجوم کردند، هرکدام که پیش

ادامه مطلب ...
و این گناه بزرگ بزرگان شما کرده اند...

و این گناه بزرگ بزرگان شما کرده اند. ‎ چنگیز، متوجه بخارا شد و در اوایل محرم سنه سبع عشره و ستمائه، به دروازه قلعه نزول فرمود. ‎. و لشکرها بر عدد مور و ملخ فزون بود و از حصر و احصا بیرون، فوج فوج، هر یک چون دریای ِ در موج می رسیدند و برگرد شهر نزول می کردند. ‎. و روز دیگر را، که صحرا از عکس خورشید، تشتی نمود پر از خون، دروازه بگشادند و در ِ نفار و مکاوحت بر بستند. ‎. و معارف شهر بخارا، به نزدیک چنگیزخان رفتند و چنگیزخان به مطالعه حصار و شهر در اندرون آمد، و در مسجد جامع راند و در پیش مقصوره بایستاد و پسر او تولی پیاده شده و بر بالای منبر بر

ادامه مطلب ...
و من به هلاک خویش یقین داشتم

و من به هلاک خویش یقین داشتمحکایتی از کتاب «فرج بعد از شدت». جمعی از مشایخ دریابار که در دیار هند و بلاد سند، تردد و اختلاف 1 داشتند، حکایت کردند که در آن دیار، شایع و مشهور بود که مردی از جمله صیادان که معاش او از صید فیل بود، گفت عادت من در شکار فیلان چنان بود که در مشرعی 2 که مسکن پیلان بودی، تیری که پیکان او را زهرآب داده بودمی بر پیل زدمی و دندان فیل و پوستش جدا کردمی. یک نوبت هم بر این عادت فیلی را زخم کردم و آن فیل بیفتاد و بانگی صعب بکرد و فیلان دیگر بگریختند و بعد از لحظه ای ، فیل بزرگ تر بازگشت و بر سر فیل مجروح بایستاد و در تیر می

ادامه مطلب ...
ياران غار

داستانی از کتاب یاران غار. در اخبار است که ایشان هفت کس بودند، ملک زادگان به روزگار دقیانوس، در شهر افسوس. و دقیانوس جباری بود متکبر، دعوی خدایی کردی. وقتی، از ملکی از ملوک اطراف، تهدید نامه رسید به دقیانوس که «اکنون پیر شدی. ولایت به من تسلیم کن و اگر نه، حرب را ساخته باش که می آیم به دیار تو!». دقیانوس دانست که با وی بر نیاید. بترسید از تهدید وی. تا روزی گربه ای بر بام گنبد قصر بدوید، هرستی بیامد. دقیانوس پنداشت که آن ملک تاختن آورد. رنگ از روی وی برفت. هفت ملک زاده آنجا بودند و بدیدند. شب، وقت طعام، یکی از آن هفت کس گفت: « اندیشه ای

یاران غار

ادامه مطلب ...
اما ملک الشعرا زنده است!

اما ملک الشعرا زنده است!. لحن روایت حاجی‌بابای اصفهانی، شوخ و زنده است. ‌در دکان پدر «اصول و مبادی دلاکی را به ضرب چوب آموخته» و پیش ملای محل، دوکلاسی سواد به هم می‌رساند وکم‌کم «جامع تیغ و قلم!» می‌شود. عثمان‌آغا، تاجر بغدادی از مشتریان مشت و مال، از حاجی‌‌بابا دعوت می‌کند تا برای سیاهه نوشتن و دستک بر داشتن، منشی و محررش باشد. حاجی‌‌بابا روانه سفر می‌شود و ماجراهای بسیار می‌بیند. سرانجام دلاک تیغ ران، به منشیگری اولین سفیر ایران در لندن می‌رسد. پست و بلند بسیار می‌بیند و بسیار سفر می‌کند. دست آخر در روزگار پیری کارپرداز شاه در دربار عثما

ادامه مطلب ...
قصه ابراهیم با مرغان

قصه ابراهیم با مرغان. اما این آیت که خدای ـ عزوجل ـ گفت: " و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحی الموتی. قال اولم تؤمن؟ قال: بلی، ولکن لیطمئن قلبی، قال: فخذ اربعه من الطیر فصر هن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزاً. (1) ". این قصه چنان بود که بدان وقت که ابراهیم ـ علیه السلام ـ از مکه بازگشت و خواست که باز شام شود(2)و پیش از آن که از مکه برفت میان کوه مکه اندیشه همی کرد و به دل خویش گفت: بایستی که بدانمی که خدای ـ عزوجل ـ روز قیامت مرده را چگونه زنده کند. پس از خدای ـ عزوجل ـ اندر خواست، گفت: " ربی ارنی کیف تحی الموتی". گفت: یا رب مرا بنمای که روز

مرغان ابراهیم

ادامه مطلب ...
سیاست نامه / اندر شناختنِ‌ قدرِ نعمتِ‌ ایزد

سیاست نامه / اندر شناختنِ‌ قدرِ نعمتِ‌ ایز��. اندر شناختنِ‌ قدرِ نعمتِ‌ ایزد،تعالی، ملوک را. شناختن قدر نعمت ایزد تعالی نگاه داشتِ رضای اوست،‌‌عَزَّ اسْمُهُ، و رضای حق، تعالی، اندر احسانی باشد که با خَلق کرده شود و عدلی که میان ایشان گسترده آید. چون دعای خلق به نیکویی پیوسته گردد، آن مُلک پایدار بوَد و هر روز زیادت باشد، و آن مَلِک از دولت و روزگار خویش برخوردار بوَد و بدین جهان نیکو نام بوَد و بدان جهان رستگاری یابد و حسابش آسان تر باشد که گفته اند بزرگان دین که:‌«المُلکُ بیقی مَعَ الکُفِر و لا بیَقی مَعَ الظُلمِ »، معنی آن است که ملک با کفر

ادامه مطلب ...
قديمي ترين نثر فارسي

قدیمی ترین نثر فارسی. قدیمی ترین کتابی که به نثر پارسی دری به جای مانده است رساله ای است در احکام فقه حنفی تصنیف حکیم ابوالقاسم بن محمد سمرقندی که به خط محمد بن محمد حافظی معروف به خواجه پارسا استنساخ شده است این رساله که فقط یک نسخه قدیمی (و یک رونوشت آن) به جای مانده است از مقدمه شاهنانه ابومنصوری هم که معمولاً به عنوان قدیم ترین اثر باقی مانده نثر فارسی شمرده می شود قدیم تر است که تاریخ تألیف آن را حدود 315 هجری یعنی قریب 35 سال پیش از تألیف شاهنامه ابومنصوری شمرده اند . علامت دوستی خداوند ـ عزوجل ـ و دلیل صدق آن در فرمانها1 خدای ـ عزوجل ـ

قدیمی ترین نثر فارسی

ادامه مطلب ...
چند حکایت از اسرارالتوحید

چند حکایت از اسرارالتوحید. اسرارالتوحید. ابوسعید ابوالخیر از مشهورترین عرفا و پیران طریقت است که گفته ها و مجالس او فیض بخش مریدان وی و پویندگان طریقت در همه ی ادوار بوده است. محمد بن منور از نوادگان بوسعید کتابی در شرح احوال و اقوال نیای خویش مدون ساخته که به اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، مشهور است. این کتاب از متون فارسی ارزشمند نیمه ی دوم قرن ششم هجری است که هم از جهت نثر فارسی و هم محتوای عرفانی آن حائز اهمیت است. حکایات:. * گفته اند که پدر شیخ ما ، بابوابوالخیر ، سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او را در میهنه سرایی بکرد و بر

چند حکایت چند حکایت از اسرارالتوحید حکایت اسرارالتوحید

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه