شعر و داستان کوتاه

ســـــمـــــک عــــــيــــار

ســـــمـــــک عــــــیــــاردرباره داستان سمک عیار و نشانه های فتوت در آن. داستان سمک عیار مربوط است به سرگذشت خورشید شاه فرزند مرزبانشاه ، سلطان شهر حلب که دلباخته دختر فعفور شاه ، شاه چین بود. خورشید شاه به جهت پیدا کردن معشوقه اش که مه پری نام دارد به سرزمین ماچین میرود و در آنجا درگیر جنگی بزرگ و دامنه دار با پادشاه ماچین میگردد ، اما در همه جا یاری و کمک عیار پیشهً بنام سمک است که او را از بدبختی ها و بندی و اسیری ها نجات می دهد و پیروزمندانه برمیگرداند. درحقیقت می توان گفت که این داستان دربارهً کار روایی های ، سمک عیار و جوانمردان و عیارا

ادامه مطلب ...
در طلب آب

در طلب آب. در بیان نصیحت بدان که احوال عالم بر یک حال نمی‌ماند، همیشه در گردش است، هر زمانی صورتی می‌گیرد، و هر زمانی نقشی پیدا می‌آید. صورت اول هنوز تمام نشده و استقامت نیافته که صورت دیگر آید و آن صورت اول را محو می‌گرداند. ای درویش! بعینه به موج دریا می‌ماند، یا خود موج دریاست. و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیت اقامت نکند. و به یقین بدان که مسافرانیم و احوال عالم هم مسافر است. اگر دولت است می‌گذرد، و اگر محنت است، می‌گذرد. پس اگر دولت‌داری، اعتماد بر دولت مکن، که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد؛ و اگر محنت‌داری، دلتنگ مشو، که م

ادامه مطلب ...
زندان مرد

زندان مردتقسیم شادیها. جمله شادیها، سه است: یکی شادی حرام است، و یکی شادی مکروه، و یکی شادی واجب. آن چه حرام است، به معصیت شاد بودن است و آن این است که قولهُ تعالی: (شادمان مباش که خدا مردم پرنشاط«مغرور» را دوست نمی‌دارد. «لقصص، آیه 76») . و آن چه مکروه است، به دنیا شاد بودن است، و این است که گفت قوله تعالی: (و این مردم به زندگانی دنیا دلشادند «رعد، آیه 26»). و آن چه واجب است، شادی به حق، و آن، آن است که گفت: (پس به خود در این معامله بشارت دهید. «توبه، آیه 111»). خواجه عبدالله انصاری. تلخ و شیرین روزی دهقانی نشسته بود. برزگری او را خیاری

زندان مردان

ادامه مطلب ...
جدل نامبارک اهل دل

در طفولیت بر سر کویی چنان که عادت کودکان باشد بازی می‌کردم. کودکی چند را دیدم که جمع می‌آمدند. مرا جمعیت ایشان شگفت آمد؛ پیش رفتم پرسیدم که کجا می‌روید؟ گفتند به مکتب از بهر تحصیل علم. گفتم چه باشد؟ گفتند ما جواب ندانیم، از استاد ما باید پرسیدن؛ این بگفتند و از من در گذشتند. بعد از زمانی با خود گفتم گویی علم چه باشد و من چرا با ایشان پیش استاد ��رفتم و از او علم نیاموختم؟ بر پی ایشان رفتم، ایشان را نیافتم؛ اما شیخی را دیدم در صحرایی ایستاده. در پیش رفتم و سلام کردم؛ جواب داد و هر چه به حسن لطف تعلق داشت با من در پیش آورد. من گفتم جماعتی کود

ادامه مطلب ...
اندر خبر مرگِ سلیمان (ع)

اندر خبر مرگِ سلیمان (ع) تاریخ بلعمی. سلیمان، ‌علیه ‌السّلام از پسِ آن که مُلک بازِ او رسید ، بیست سال بزیست تا مُلکش چهل سال تمام شد و عمرش پنجاه و پنج سال بود، و دیوان مسخّر او بودند. سلیمان ایشان را فرمود تا بناها کردند و مزکت های بیت المقّدس تمام کردند. پس چون وقت مرگش بیامد، بیت المقّدس شد بدان مزکت، و دو ماه آنجا بود. نان آنجا خوردی و نماز آنجا کردی و اندر نماز کردن به یک رکعت روزی و شبی ببردی. و آن وقت که نماز کردی، هیچ کس به نزدیکش نیارستی شدن: نه آدمی و نه دیو و نه پری. و اندر آن وقت که نماز کردی، اگر دیو آنجا شدی، از آسمان آتشی آ

ادامه مطلب ...
حكایت بوزرجمهر و انوشیروان

حکایت بوزرجمهر و انوشیروان. چنان خواندم که چون بوزرجمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت ـ که دین با خلل بوده است ـ و دین عیسای پیغمبر صلوات الله علیه گرفت، برادران را وصیت کرد که «در کتب خواندم که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم، اگر روزگار یابم نخست کسی من باشم که بدو گروم، و اگر نیابم امیدوارم که حشر ما را با امت او کنند. شما فرزندان خود را همچنین وصیت کنید تا بهشت یابید. » این خبر به کسری نوشیروان بردند. کسری به عامل خود نامه نبشت که در ساعت، چون این نامه بخوانی بوزرجمهر را با بند گران و غل به درگاه فرست. عا

حکایت انوشیروان حکایت های انوشیروان

ادامه مطلب ...
نگاهی به ساختار روایت در ادبیات فارسی و حكایات فیه مافیه (2)

مولوی ‌‌علیه ‌‌تودورف. قسمت اول. قسمت دوم بررسی ساختار روایت در فیه مافیه. آغاز حکایت‌‌ها در فیه مافیه همچون اغلب حکایت‌های زبان فارسی با فعل «آوردند» آغاز می‌شود. این از آن روست که ساختار روایت در حکایات ادبیات پارسی مبتنی است بر خطابه و روایت شفاهی. از این رو لحن روایات لحنی است مبتنی بر منطق گفتار و به نوعی درحال دیالوگ با تاریخ شفاهی فرهنگ،سنت و آئین ایرانی و اسلامی. به عقیده نگارنده لحن حکایت در ادبیات فارسی بسیار شفاهی است و شاید اوج این شفاهی بودگی را ما به وضوح بتوانیم در مقامات نویسی ببینیم. همین که اغلب حکایات با «آورده‌اند»، «گفت

حکایات فیه مافیه

ادامه مطلب ...
قصه دختر سعید مسیّب

قصه سعید مسیّب که او را مسند تدریس بود در بغداد. او را دختری بود که صفت لطف و جمال او به امیرالمومنین رسید، چه حیله‌ها و توسل‌ها کرد غیر ستم و ظلم، که آن دختر را در نکاح خود آرد؛ البته میسر نشد. فقیهی بود در درس او را از همه مُقِّل‌حال‌تر، و در صف نَعّال‌تر. او را مادری بود درویش. آن بزرگ را نظر بر او افتاد، چون درس خلوت شد، او را پیش خواند. احوال او بپرسید و او را گفت که«دختر تو را دهم و نایب من باشی. ». او این قصه با مادر حکایت کرد. مادرش ترسید که این، از تکرار شب و تحصیل روز بی‌نوایی، دیوانه شد. -ای فرزند، به خواب دیدی یا خیال است تو ر

ادامه مطلب ...
تو خوبی ولی بی نفس بهتری!

اشعار طنزی از شهرام شکیبا، سعیده موسوی و محمد سلمانی. فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان. شهرام شکیبا: تو خوبی ولی بی نفس بهتری / عزیز دلم در قفس بهتری. تو هر روز تب داری امروز نه / نداری تب امروز پس بهتری. از آن دورها خوب دل می‌بری / گمانم که در دسترس بهتری. اگرچه قیافه گرفتی ولی / کمی بعد شوخ و سپس بهتری. برای صدا کردنت واژه نیست / تو از جون و عمر و نفس بهتری. الهی بیفتی تو برگردنم / علی‌القاعده از جرس بهتری. علی ایحالن پس از مدتی / گمان می‌کنم در قفس بهتری. ***. سعیده موسوی: آدم عاقل که حتمن صرفه‌جویی می‌کند / ما بگوید در تو و من صرفه‌جوی

ادامه مطلب ...
من از یار بدم می‌آید! (طنز)

اشعار طنزی از شاعران معاصر. فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان. علیرضا لبش:. قلیان می گوید قل قل قل. ناصرالدین شاه ساکت است. ما شعر می خوانیم. پسرک می گوید فال حافظ. و دستمال کاغذی. شاعران چه گندی زده اند. که باید با دستمال کاغذی پاک کرد. ناصرالدین شاه می گوید قل قل قل. نادرشاه افشار به زباله دان تاریخ پیوست. آقا محمد خان قاجار به زباله دان تاریخ پیوست. مظفرالدین شاه بیمار به تاریخ پیوست. احمدشاه بیکار به تاریخ پیوست. ما ملتی هستیم تاریخی و در یک زباله دان بزرگ. منتظر بازیافت نشسته ایم. **. سعدی یک خیابان کوچک است. حافظ یک پل است. فردوسی یک

ادامه مطلب ...
اشعار طنز

اشعار طنزی از شاعران معاصر کشورمان. فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان. اسماعیل امینی: محتسب در کوچه‌ای گفتا به دزد / خوب گیر افتادی ای آفتابه دزد. دزدی آفتابه در گام نخست / خود نشان ذوق و استعداد توست. در وجودت ای فلان بن فلان / هست استعداد دزدی کلان. ای بسا دزد کلان شد، جیب‌بر / آفتابه دزد، شد دزد شتر. روز روشن پیش چشم پاسبان / آفتابه می‌بری از مردمان. در شب تاریک و دور از چشم ما / خود چه دزدی‌ها کنی ای بی‌حیا. محتسب چون دیده بیدار خلق / آفتابه محرم اسرار خلق. آفتابه بوده انسان را از قدیم / در اتاق فکر انسان را ندیم. در اتاق فکر از روز الس

اشعار طنز

ادامه مطلب ...
باز ایستید و فرود آیید

باز ایستید و فرود آیید. ورود کاروان امام‌ حسین (ع) به سرزمین نینوا به روایت فیض‌الدموع بخش ادبیات تبیان. «فیض الدموع» از جمله مقاتل عاشوراست که در حوالی سال 1283 قمری توسط میرزا محمدابراهیم نواب تهرانی ملقب به «بدایع‌نگار» (1241- 1299 ق) تصنیف شد. بدایع‌نگار از رجال فرهنگی سیاسی عهد قاجار است که چندی عهده‌دار معاونت وزارت علوم و مدتی نیز منشی وزارت خارجه بوده است. او در فیض الدموع با استفاده از منابع مهم واقعه عاشورا، به‌ویژه کتاب «لهوف» سیدبن‌طاوس، با زبانی شیوا به شرح واقعه کربلا پرداخته است. دقت نظر و اهتمام مولف در سنجش اعتبار روایات تا

ادامه مطلب ...
پیرمردی که جوز می کاشت

پیرمردی که جوز می کاشت. داستانی از سیاست نامه ( سیر الملوک ) خواجه نظام الملک طوسی و دیدگاه رهبر انقلاب درباره این کتاب . فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان. درفصل سی و ششم کتاب سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی - وزیر مقتدر سلجوقیان - که به کوشش دکتر جعفر شعاع تصحیح گردیده ، داستان انوشیروان و پیرمردی که جوز می کاشت آمده است. این داستان به جهت آشنایی با سبک و سیاق نوشتاری خواجه نظام المللک درسیاستنامه در آن دوران قابل توجه است :. رسم تخمه ساسانیان چنان بوده است که هرکه پیش ایشان سخنی گفتی و یا هنری نمودی که ایشان را خوش آمدی، زفان ایشان بر

ادامه مطلب ...
معانی طنزآمیز واژگان

معانی طنزآمیز واژگان. روزگاری بازار شوخی با کلمات در نشریات داغ بود. طنزپردازان خوش قریحه از پوسته ظاهری واژه ها عبور می کردند و معنی دیگر آن را می شکافتند. مثلا به نوکر می گفتند «کر نوین» و به دستکاری می گفتند:«دستی که کاری باشد». برنامه سازان رادیو هم از این مطایبه ها فراوان داشتند. چند نمونه از شوخی نصرت کریمی با معانی کلمات را در ادامه می خوانید: بخش ادبیات تبیان. نوکر = کسی‌ که‌ به‌ تازگی‌ کر شده‌ باشد. یا کر نوین‌. دست‌ در کار = هنگامی‌ که‌ پا در کار نباشد. دستکاری‌ = دستی‌ که‌ کاری‌ باشد. کار دستی‌ = کاری‌ که‌ با پا نتوان‌ انجام‌ داد

معانی واژگان

ادامه مطلب ...
خودکشی گربه با مرگ موش!

خودکشی گربه با مرگ موش!. «کاریکلماتور» خون تازه ای است در رگ های طنز ایران، شاپور تمام حرف هایی را هم که در صحبت روزمره ی خود می زند کاریکلماتور است. وقتی وارد مجلسی می شود خداحافظی می کند و هنگامی که مجلس را ترک می کند سلام می دهد!. از یادداشت عمران صلاحی درباره ی پرویز شاپور: دنایی که «شاپور» آفریده بسیار زیبا و شگفت انگیز است. وقتی آدم به دنیای شاپور پا می گذارد مثل بچه ای است که وارد یک گاردن پارتی عجیب شده مثل بچه ای که با حیرت به یک منظره ی آتش بازی می نگرد. شاپور کوتاه ترین خط را برای طرح و کوتاه ترین کلمه را برای طنز به کار می گیرد

خودکشی مرگ موش خودکشی با مرگ موش

ادامه مطلب ...
اضافه کاری شاعر (طنز)

اضافه کاری شاعر (طنز) شعری اندر مصیبت‌های شاعری از دکتر کاووس حسن‌لی. اول صبح شنبه از منزل. با امید و انرژی کامل. ظاهرم را کمی صفا دادم. ساعت هفت راه افتادم. چشمم اول در آن سحرگه شاد. به نگهبان پارکینگ افتاد. بر خلاف همیشه با خنده. زود آمد به محضر بنده. که: «خدا لطف‌ها به ما کرده. که مرا خادم شما کرده. نظرش باز بر من افتاده. دختر خوشگلی به من داده. اسم او را بگو چه بگذارم. البته چارتا دیگه دارم. اسم او جور باشه با همه‌مون. با من و بچه‌ها و با ننه‌مون». دست او تا رها شد از دستم. اسم‌ها را گرفتم و جستم. با شتاب آمدم به دفتر کار. دیدم آنجا کسی به

ادامه مطلب ...
ارتش، چرا ندارد! (طنز)

ارتش، چرا ندارد! (طنز). شعر طنزی از علی‌اصغر شیری:. خدمت شبیه یک درد اصلاً دوا ندارد. باید معاف باشی، چون او که پا ندارد. وقتی که قورمه‌سبزی بوی چمن گرفته. سرباز یا مریض است یا اشتها ندارد. وقتی غذا ندارد طعمی به‌غیرِ کافور. یک لحظه خواب شیرین گردان ما ندارد. از بس‌که توی پوتین پاها مچاله گشته. سرباز احتیاجی به سنگ‌پا ندارد. آنکادر کل گردان بد نیست، افتضاح است. فرمان ایست، از نو. اصلاً صدا ندارد. از بس به دور پرچم سربازها دویدند. حمام و دستشویی امروز جا ندارد. در دستشوییِ هنگ سرهنگ مار دیده‌ست. گفتم: که می‌می‌ترسم، گفتا: بیا، ندارد. گفتم: جنا

ارتش چرا ندارد

ادامه مطلب ...
واحد اجباری ( طنز)

واحد اجباری ( طنز)شعر واحد اجباری از عبدالرضا مروتی ( نفر اول جشنواره طنز نیش و نوش). زندگانی واحد اجباری است. جزوه اش فرسوده و تکراری است. هی گرفتیم و هی افتادیم از آن. سوختیم از بس که دادیم امتحان. عاقبت یک روز پاسش می کنیم. بهره جویی از کلاسش می کنیم. ای کلاسور های مشکی پوش ما. تق تق زنگ خطر در گوش ما. ساکتید آن تق و تق هاتان کجاست؟. سینه صاف ورق هاتان کجاست؟. ما کلاسی از کلاسور ساختیم. دل به چنگک های آن انداختیم. بین چنگک های آن با اضطراب. روی خط جزوه ها ماندیم خواب. هست این جا صد مصیبت صد میتینگ. روزها با استراکچر، شب ریدینگ. از فشار درس

ادامه مطلب ...
دو لطیفه روسی

دو لطیفه روسی. کی بود عطسه کرد؟. وسط یکی از سخنرانی‌های استالین در یک گردهمایی، کسی عطسه کرد. استالین خاموش شد و نگاه عمیقی به حاظران انداخت. همه از ترس خشک‌شان زده بود. استالین سکوت را شکست:. ـ کی بود عطسه کرد؟ صدا از دیوار بلند می‌شد ولی از مردم نه. ـ برای بار دوم سوال می‌کنم، چه کسی عطسه کرد؟. ـ . ـ سوال کردم چه کسی عطسه کرد؟. ـ . ردیف اول را تیرباران کنید!. ردیف اول شنوندگان را از مجلس بیرون بردند. استالین بار دیگر سؤالش را تکرار کرد، اما کسی جرأت نکرد . بالاخره نوبت اعدام ردیف دوم شد. نگهبانان آنها را هم از مجلس بیرون بردند. استالی

دو لطیفه دو روسی لطیفه روسی

ادامه مطلب ...
عاقبت درس نخواندن!(طنز)

عاقبت درس نخواندن!(طنز). ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان). از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می کند:. یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار می کنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگ

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه